میشود یا نمیشود؟
آقا جان دل چرکینم! هی یک چیزهای نمیدانم بیخود یا باخود میآید به ذهنم! دل چرکینم دیگر مگر زور است... تازه از گفتن این حرفها هم دل چرکینم! نه. سر راه نمیگذرم ات. اینجا نگاه ات میدارم تا روزهای روشن! حرف مرد هم یکی نیست! پس میشود آدم حرفش را هم عوض کند نمیشود؟
قد دراز زندگی
همه چیز از آنجا آغاز شد که زندگی شروع کرد به دراز شدن. همینطور قد میکشید. اول توی تختش جا نشد. بعد روی صندلی هایش. بعد پشت میزها. بعد کلهاش خورد به سقف اتاق و مجبور شد برای همیشه اتاق را ترک کند. بعد از تمام درختها هم بلند تر شد. اما من که همیشه با دسته کلیدهایش از گوشه جیبش آویزان بودم تا اینجا را فهمیدم که هنوز کلهاش بالای ابرها نرفته بود. حالا هر وقت که حسّش را داشته باشد گاهی تعریف میکند که بالای ابر زندگیاش چطور میگذرد.
یک روز آفتابی
همینطور ایستادهام پشت پنجره. لبه پنجره تقریبا تا سر شانههایم است. پنجره، پنجره ی خانه قدیمی پدری است. پنجره اتاق شمالی، سمت راست. و کوه هنوز معلوم است که سیل بزرگی میآید. از بالای کوه. مثل موجهای بزرگ دریاست. بالای کوه است ولی به بزرگی این که انگار درست آخرین موج دریای طوفانی است که به ساحل میرسد وقتی تو درست لب ساحل ایستاده ای. میشود تصور کرد که پس وقتی به من میرسد چقدر عظیم است. همه چیز را دارد با خود میآورد. قابهای پنجره، چوبهای شکسته، لباسهای روی بند رختها، آدمها!؟ نمیدانم، نه، انگار هیچ آدمی نیست! و من از ترس میخکوب شده ام. دارد به من میرسد.
خواب بدی بود که تا یک سال و اندی پیش تکرار میشد...
نشسته ام. مات به یک گوشه. چشمانم میسوزد. پلک نمیزنم اما. کسی با لگد در را باز میکند. با زبانی که نمیفهمیاش چیزی میگوید. تکان پر خشونتش در ستون نور پنجره جنوبی دیده میشود. گرد و خاکها هراسان به اطراف پراکنده میشوند. باز با فریاد چیزی میگوید و داخل میشود. هوا آفتابی است و زمین انگار فرو میریزد. مثل یک چاه بزرگ همه چیز را با خود فرو میبرد. از ترس میخکوب شده ام. پلک نمیزنم.هوا آفتابی است.
پرواز شماره ۸۷۵
حالا کنده میشوم از تو زمین کهنه غم، دیوانه، بی عقل، شلخته، کثیف، بی نظم، شاعر، عاشق، ظالم، فقیر، سرکش! حالا فعلا بمان همین جا، افق دانه دانه چراغهای شب! موذی زیبا! بمان و بگذار تصویرت، تا بار دیگر، لا اقل صبح باشد و هراسانی من کمتر...
۱۲ دی
لایه ها
آنقدر پیشام نیستی
که امروز هم میشود یک روز چند لایه با تصویرهای کم رنگ.
مثل انعکاس چند لایه توی شیشه ها.
مثل لحظه کشمکش بین خواب و بیداری،
بین خیال و واقعیت.
بین من و من منهای تو...
چقدر صدای شکستن خوب است
همین سنگی را که میبینید، میخواهم بردارم. پرتاب کنم به سمت این شیشهها یی که با حالت محافظه کارانه یی زیبا و ظریف ایستاده اند، بشکنم. صدایش گوشم را خراش دهد. تکههایش پرتاب شود به در و دیوار. میخواهم این میراث خشن را که سالها در جایی پنهان کرده ایم در دست بگیرم. من هم شکستن را دوست دارم.
بغض
گاهی اوقات بغض میرود یک جاهایی که نمیتوانی پیدایش کنی. دیگر توی گلویت جمع نمیشود. میرود توی دستهایت مثلا. بعد دستهایت منقبض میشود. دیگر نمیتوانی بنویسی. انگار کلمات پشت بغض دستهایت جمع میشوند و نمیتوانند بیایند بیرون. سرد میشوند دستهایت. تکانشان هم نمیتوانی بدهی. حتا موقع سلام یا خداحافظی. همینطور دو طرف بدنت آویزان میمانند و سنگین و سنگین تر میشوند و شانه هیات را میکشند پایین و پایین تر.
گاهی بغض میرود توی قلبت. قلبت را فشرده میکند. سخت میکند. سنگ میکند. بعد تو مثل یک سنگ مینشینی پشت پنجره یا روبروی مانیتور کامپیوتر و فقط خیره تماشا میکنی. ساعتها و ساعت ها. تکان هم نمیخوری. و آنسوی پنجره هی شب میشود و هی روز میشود و تو فقط تاریک میشوی و روشن.
خنده خنده
بد جوری خوردهام زمین. طرف راست بدنم به طور کلّ درد میکند.دستم از سر شانه تا آرنج، بعد از کناره باسنم تا نزدیکیهای زانو، بعد زانو را که دیگر نگو و نپرس. وقتی بلند شدم طرف راست بدنم از گردههای یخ سفید شده بود. از درد کلهام گیج شده بود. اما نمیدانم من از نظر ذهنی چه مشکلی دارم که با همه این درد، تمام راه خانه را به زمین خوردنم خندیدم. حالا هم خودم را از زمان لیز خوردن تا زمین خوردن و برخواستن هی تصور میکنم. به نظرم میآید مثل ژیمناستها که روی خرکحلقه مثل یک خط کش خودشان را اریب میکنند، من هم همانطور اریب در هوا بلند شدم و زمین خوردم. البته حرکت کاملا اسلو موشن است!
حالا هی بخند......
...
توی پیاده روهای شهری که نمیشناسی،
در خستگی یک روز تنهایی،
در برهنگی آفتاب روزهای تابستان،
در کوچههای پر دود و هنّ هنّ زدن از شتاب و ترس،
در خندیدن و فراموشی به زبانی غریب،
در جان کندن عبور،
در لحظه بیرون ریختن بغضی سنگین و پیر،
لذت آزادی کجاست؟
تعهد نامه
امروز سحرگاه، همه ما آدمهای دنیا برای بار چند میلیون و چندم، آدم شدیم و از این به بعد قول میدهیم که تکرار نخواهیم کرد!
